مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
72
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
هروقت كه با ابو الحسن سخن ميگفتم ، از هيبت او ميلرزيدم . اگر خاتون تو خواهد كه با من گفتگو دركند ، بايد خارج دار الخلافه و از قصر خليفه دور باشد . كه مرا طاقت قدم نهادن بدار الخلافه نيست . الغرض ، گوهرفروش از رفتن دار الخلافه ، وحشت و بيم ميكرد و كنيزك ، او را ترغيب مينمود و ميگفت : باك مدار و هراس مكن . گوهرفروش را از غايت بيم ، پاى سست شد و لرزه بر اندامش افتاد . كنيزك چون او را بدينسان ترسناك يافت . به او گفت : اگر رفتن تو بدار الخلافه دشوار است ، من خاتون را بنزد تو آرم . ولى تو از مكان خود بيرون مرو تا من بنزد تو بازگردم . كنيز اين بگفت و برفت و پس از اندكزمانى باز آمد و با گوهرفروش گفت : مبادا اينكه در نزد تو غلامى يا كنيزى باشد . گوهرى گفت : در نزد من جز كنيزك سياه سالخورده ، كسى نيست . پس كنيز شمس برخاسته ، كنيزك سالخوردهء گوهرى را بغرفهء جداگانه برد و در به روى او ببست و خود بيرون رفته ، شمس النهار را با خود بياورد . و خانه از بوى طيب و گلاب معطر شد . گوهرفروش چون او را بديد ، بر پاى خاست . شمس النهار بنشست و ساعتى سخن نگفت تا برآسود . آنگاه نقاب از رخ بركشيد . گوهرفروش گمان كرد كه آفتاب در منزل او بتابيد . پس شمس النهار با كنيز خود گفت : همينست آن مرد كه تو به من گفتى ؟ كنيزك گفت : آرى همين است . آنگاه شمس النهار روى بگوهرفروش كرده ، حالش بپرسيد . گوهرفروش ، او را ثنا گفت . شمس النهار گفت : تو ما را بدين بداشتى كه بنزد تو آمدم تا ترا از راز خويشتن آگاه كنم . پس از آن شمس النهار ، سبب آگاهى گوهرفروش را از حال او و على بن به كار بازپرسيد . گوهرفروش از آغاز تا انجام ، چگونگى بيان كرد . شمس النهار از رفتن ابو الحسن ملول شد و با گوهرى گفت : اى فلان ، بدان كه ارواح مردمان را با يكديگر ، ملايمت و الفتست و هيچ كردار بىگفتار صورت نپذيرد و هيچ حاجت بىكوشش روا نشود و هيچكس بىرنج ، راحت نيابد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .